من و تو **عشقولانه** 
X
تبلیغات
مجتمع فن ونک
غلط است این تفکر که بپنداریم زندگی می گذرد بپذیریم زندگی می ماند ؛ من و تو می گذریم.....!
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1392
....بی عنوان

امروز بازهم  پستچی پیر محله ی ما نیامد
یعنی آمد اما باز هم نامه تو را فراموش کرده بود با خود بیاورد
نه که فراموش کرده باشد می گفت نامه ای برایم نیاورده است
نکه تو ننوشته باشی نه می گفت ......
اصلا  یا باید خانه مان را عوض کنم
یا پستچی را
تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟!!
دروغ گفتن تنها بهانه برخی برای زندگی است ، دروغ می گویند و با دروغ عاشقانه حرف می زنند انگار دیگران  دور از جان خرند و خریت آنها را نمی فهمند....

پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1392
دارم می رم...

وبلاگ دیگر من...http://maanto.blogfa.com/

سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1392
غمگینم

«غمگین و خسته‌ام»،«دلم یک هوای بارانی می‌خواهد و یک شانه برای گریه کردن»،« و یک گور پدری که نثار دنیا و تمام متعلقاتش بکنم»

چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1392
من یا تو؟

من سیگار نمی کشم اما از سیگاری ها می کشم...

از آنهایی که عشق را دود می کنن،علاقه را مردود می کنن و با بی خیالی تنها سیگار دود می کنن

دروغ را دوست ندارم چون اگر تنها بودی .....

بی خیال

تو راست می گویی من باور می کنم که تنهایی،ثابت کن تا من به قولم وفا کنم.....

می گویی نه ....پس بازهم نخ آخر است

جمعه 30 فروردین ماه سال 1392
نخ آخر

یادت برایم همانند سیگار پیرمردیست... که سالهاست میگوید نخ آخر است......!!


سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1392
حرف های   تــــــــــــــ و

حرف های تــــــــــــــ و

گیر کردند ...

در ...

گلوی من ....!

نمی دانم چرا اما این را می دانم که در کودکی پدرم می گفت حرف اندازه دهانت بزن اون روزها در روزهای پر التهاب کودکی هیچگاه معنی این حرف را نفهمیدم اما امروز در این لحظه از زمان می فهم که چگونه حرف بزرگ در گلویت گیر می کند و تو امروز آن حرف بزرگی که در گلویم گیر کرده ای،گیر داده ای و نمی خواهی مرا ترک کنی همانند لقمه ای که نه می توانی قورتش بدهی و از دهانت بیرون بیاوری در میان گلویم 50 درجه به غرب زیر رگ هایی که به خدا نزدیک است تو گیــــــر کرده ای؟نه دلم می آید خردت کنم و نه می توانم قورتت دهم بیا و با من مدارا کن،بیا و همینجا بمان برای سالهای زیاد نترس تو قلبت از آهن نیست که در ماورای خیسی گلویم زنگ بزنی آری قلبت از سنگ است و سنگ سالیان سال است با آب در رودخانه ها سازگاری یافته است بیا و بمان و نگذار بسیاری از حرف های دلم را بر زبان آورم آری بمان و فریاد را در گلو خفه کن...

حال می مانی یا تو هم مثل دیگران رسم رفتن داری؟اما اگر می خواهی بروی لحظه ای درنگ کن،فکر و بعد آهسته از همان راهی که آمدی بـــــــــرو.نمی گویم به سلامت اما فقط بـــــــــرو

حرفهای تو گیر کرده بود....

در.....

گلویم....

اما حل شـــــد....

(احسان)

سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1392
تو در هوای تمام شعرهایم

                                                            جا مانده ای!
                                             خودت را که میگیری از بیت هایم،
                                   هوای جملاتم ابری میشود…

                                                              با من بمان، تا پاییز شعرهایم
                              با تو اردیبهشت شود…

دوشنبه 19 تیر ماه سال 1391
تقدیم به آنانی که بی ادعا رفتند…

 

نگاه بود تنها یادگارم و پلاکی که به یادگار با خود برده بودی،و همه نقاشی های کودکانه از پدر

 تنها همین!

 یک بغل بوسه زمان رفتن و یک آسمان اشک برای برگشتن ،همدم روزهای بی تو بودن،همچون سرو رفتی و تنها یک مشت استخوان،بی دست بی پا بازگشتی

تنها همین!

وقتی که رگبار و بمب های بی رحمانه بعثی ها به سویت روانه شد و اندامت را پاره پاره ساخت،دلت ،ذکرت و نگاهت تنها خدا بود،انگار افکارت پر کشیده و زودتر از جسم به سوی معبودش روانه گشته بود ،تنها او بود و خدایش

تنها همین!

به جای تو،خبرت آمد،مادر شکست،و من در خاطراتت غرق شدم،مادر شکست و من تنها سکوت کردم

تو رفتی و تنها به جایت یک دنیا هیچ آورده اند

تنها همین!

تو سفید رو به سوی خالقت شتافتی و ما همه سیاه پوش در ماتمت ماندیم تنها برای تو

تو غرق شدی در یک دنیا سعادت و ما ماندیم با کوله باری از یاد تو

تنها همین!

براستی این رسم کدام ملت است ای مرد؟براستی این رسم کدام مذهب است پدر،چرا امروز به جای تو من باید بر سر مزارت قصه بگویم؟!!

تنها برای تو

چهارشنبه 14 تیر ماه سال 1391
هنوز خسته ام

 

اول همه عذرخواهی برای نبودنم،برای بودن تو دوست همیشگی که آمدی و کامنت گذاشتی،و غلط کردم برای تویی که بسیار آمدی و دل نوشته ای برای خواندن نیافتی،راستش را بخواهی چند روز قیامت بود،بیماری چشم به همراه امتحانات دانشگاه همه بهانه ای شد مدتی دور باشم از تو و دنیای مجازی،خوب می دانم نبودنم برایت راحت تر است زیرا نوشته های غمگینم تنها غمت را زیاد می کند اما به رسم رفاقت و آن نان و کلمه ای که من نوشتم و تو خواندی تنها برای عرض ارادت آمدم...

می خواهم بِدهم دنیا را برایم تنگ کنند

به اندازه آغوشت !

بی خیال روزمرگی های همیشه،بی خیال من و توی بی هم و بی خیال هر چیز که وصلمان کند،که گیرمان بیاندازد،بی خیال آنکسی که برایش ارزش انسان تنها زمانی است که فایده داشته باشد،به درد بخورد و در سکوت تنها کار کند،بی خیال آن کسی که در زمان سیر نمی کند و در لحظه با هم بودن رفتن را بهانه می کند و هر آنچه می خواهد تو بدانی را در گوش دیگری نجوا می کند،نمی دانم چرا اما می دانم که هر چه کار کرده ام بی خود بوده است هر چه رنج کشیده ام بیهوده بوده و هرآنچه کاشتم علف هرزی بیش نبوده است،به یاد دارم در روزهای رویایی کاری وقتی یک پروژه از پروژه ها به اتمام می رسید با ذوق و شوق خاصی آن را به دیگران اعلام می کردم و حال از فرط انجام کار بی خیال شده ام باور کن بی خیالی ام اتفاقی نیست از شکم سیری نیز نیست بلکه تنها از انسان هایی است که خوبی ها را پای وظایف می گذارند....

ببخشید بعد از مدت ها نبودنم اما باز هم خسته ام...!!//؟؟

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>





Powered by WebGozar

دوستان

من وتو

دختر پاییزی

دیوونه قلب

کلبه درویشی

فقط واسه تو

همه سلیقه ها
هفتایی ها
عشق گمشده
اشک عشق